فراقت دوزخ است۱_کنار تو بباید بود به از دوشبه هم چسبیده و آغوش به آغوش۲_مرا بی تو جهان شیرین نباشدسیاه است و سیاه رنگین نباشد۳_فراقت دوزخ است و نار نیرانوصالت لذت است و باغ رضوان۴_جنان بی تو مکانی پر عذابستمثالش چون مس داغ مذاب است۵_نگاه لطف آمیزت بهشت استجهنم با نگاه تو کنشت است۶_نه بگذاری ستائی را به هجرانکه بی تو او بنارست و به نیران۷_مباد روزی که او از تو شود دورمبادا باشی از او دور و مهجور۸_که بی تو کام او تلخ است و ناریستکه بی تو بخت خوش از او فراریست۹_ که بی تو زندگی بیرنگ و بی بوستکه بی تو هستی بی نورست است و نیروست***
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۳ساعت 22:58  توسط سید احمد سعادتمند
|
بی نظیر عالم۱_جلوه ای از اوست این داروسراطلعتی یابی ز رخسار خدا۲_ گوید این عالم بما، بر ما نگرباش با دیدن ز یزدانت خبر۳_هست هستی بخش می باشد خداگر ورا خواهی مشو از او جدا۴_یار ما معشوق ما_ محبوب ماستتا ابد مطلوب ما و خوب ماست۵_فارغ شو جان ستائی زین و زاندل بنه بر بی نظیر این جهان***
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳ساعت 12:16  توسط سید احمد سعادتمند
|
شایسته دیدار۱_رئیسی را خدا احضار فرمودورا شایسته دیدار فرمود۲_نداشت آرامشی از بهر اُمتجزایش را خدا بسیار فرمود۳_برحمت غرق بود و مهربانیبرحمت خارج از این دار فرمود۴_به اعلی قدرت خود کار میکردجدا از کار پر از بار فرمود۵_فراوان داشت در برنامه اش بارمعاف از باقی مقدار فرمود۶_رئیسی خادم نیک رضا (ع) بودخدا بهر رضایش یار فرمود۷_ز ملت بود شفیق با وفائیوفا هم داد و هم غمخوار فرمود۸_رئیسی را(بیا )، دلدار فرمودز خواب این جهان بیدار فرمود۹_چرا گرفته شد از ما رئیسیستائی گویدت، دادار فرمود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳ساعت 13:57  توسط سید احمد سعادتمند
|
شدت عشق مجنون به لیلی۱_نام لیلی را چو مجنون می شنیدقلب پاکش بهر لیلی می طپید۲_پس زشوق و عشق لیلی با شتابسوی کوی و بوی لیلی می دوید۳_لرزه می افتاد به مجنون چونکه اوبر در درگاه لیلی می رسید۴_قبل خورشید هر سحر بر دید اوقرص روی و موی لیلی می دمید۵_یاد گیر جان ستائی عاشقیبهر لیلی او زعالم می برید
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 13:53  توسط سید احمد سعادتمند
|
این سبیلو۱_سبیل بگذاشته ای گویی که مردمبه نامردان گیتی در نبردم۲_نزاید مردی از شارِب عزیزمکه من با مو نگردیدم نه گردم۳_شود مردی بصدق قولت ایجانبه حق گوئی کنی درمان دردم۴_نه اینکه در قضاوت چون نشینیبرآری از ته دل آه سردم۵_دهی حق را به آن یار عزیزتنیاید رحم تو بر رنگ زردم۶_ رفیق بازی کنی گاه قضاوتسپس گوئی که حق این بود که کردم۷_مکن کاری که گویند این سبیلوکند حق ناحق و گوید که مَردم***
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 14:12  توسط سید احمد سعادتمند
|